آخرین خبر های هیئت :
خانه » مقالات » زندگینامه آیت‌الله خامنه ای

زندگینامه آیت‌الله خامنه ای

چرا «سید علی» به شهر اسدالله علم رفت؟

آقای خامنه ای می دانست که در شهر، علم را “امیر” خوانده، او را “لازم الاطاعه”می دانند، همچون پدرش که امیرشوکت الملک لقب داشت. “فقط یک نفر را پیدا کردم که از علم … نمی ترسید… چنین جو خفقانی خانواده علم به وجود آورده بود. ”

گروه فرهنگی مشرق – شرح اسم” عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.

آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش سی و پنج ام این کتاب است.

***سفر تبلیغی به بیرجند

آقای خامنه ای پس از انجام مأموریت خود، روز پنجم خرداد / دوم محرم راهی بیرجند شد و در مدرسه ای که طلاب علوم دینی ساکن بودند مستقر گردید. ” این برای کسانی که به قصد منبر رفتن (تبلیغ) به منطقه ای می روند، کمی دیر است، زیرا خطیب باید چند روز قبل از محرم در محل موردنظر حضور یابد تا فرصت کافی برای ترتیب مجلس و سایر امور داشته باشد، اما دوستان من در عین حال زمینه منبر در چند جای شهر را برای من فراهم کردند.”

شهر بیرجند ، پایگاه سنتی و مرکز قدرت اسدالله علم ، نخست وزیر، بود . پدرانش بیش از ده قرن بر قائنات حکومت کرده بودند و نام آنان همواره در پشت قباله این منطقه دیده می شد. این شهر یکی از استراحت گاه های محمدرضا پهلوی بود . همین موضوع موجب شده بود شهری که بی شباهت به یک روستای بزرگ نبود، فرودگاه داشته باشد. دیگر شهرهای هم تراز آن از چنین امکانی برخوردار نبودند . علم چند باغ بزرگ و قدیمی در بیرجند داشت که محل اتراق و استراحت او و شاه بود. ” باغ هایی که شراب های کهنه اش و طباخان زبردستش شهره آفاق بود. ”

آقای خامنه ای می دانست که در شهر، علم را “امیر” خوانده، او را “لازم الاطاعه”می دانند، همچون پدرش که امیرشوکت الملک لقب داشت. “فقط یک نفر را پیدا کردم که از علم … نمی ترسید… چنین جو خفقانی خانواده علم به وجود آورده بود. ”

آقای خامنه ای به یاد می آورد که در سفر پیشین خود به بیرجند ، اول محرم یا روز پیش از آن، خطیبی در یکی از مساجد بیرجند خطبه به نام علم می خواند. ” من در آن… جلسه شرکت داشتم… [که می گفت:] صاحب السیف والقلم، امیراسدالله علم…”

سید علی خامنه ای در جوانی
این سومین باری بود که به بیرجند سفر می کرد. در دو سفر پیشین میزبان معنوی او شیخ محمدحسین آیتی از علمای بزرگ خراسان ، بلکه ایران بود. او غیر از مراتب علمی، د رشعر و ادب وارد بود ؛ ذوقی سیال داشت. “من چند سال قبل که بیرجند رفته بودم با ایشان فوق العاده مأنوس بودم… هر جا می رفتیم با هم می رفتیم. البته سناً جای پدر من بود.”

آن سال آقای آیتی برای درمان چشم راهی مشهد شده بود. آقای خامنه ای این بار به سراغ آقای سیدحسن تهامی رفت. آقای تهامی عالم برجسته ای بود که به واسطه اقامت در بیرجند، منزلت حقیقی اش مکتوم مانده بود. پرورده حوزه علمیه نجف و از شاگردان آیات آقاضیاء عراقی و میرزای نایینی ، فردی مجتهد و بسیار آگاه در ادبیات و فرهنگ و مسائل آقای تهامی “به من بی محبت و بی لطف نبود … لازم بود آنجا کسی از من حمایت کند. می خواستم شلوغ کنم … غوغا راه بیندازم . گفتم من کاری می خواهم انجام بدهم … و احتیاج به کمک شما [دارم.] استقبال کرد … گفتم روز هفتم محرم می خواهم قضیه مدرسه فیضیه را بگویم و یقیناً دستگاه عکس العمل نشان می دهد… شما کمک کنید . رفت توی فکر … گفت حالا چه لزومی دارد شما این جا این کار را بکنید . گفتم… تکلیف من است … مخصوص من هم نیست و به نظرم گفتم در سراسر کشور این کار انجام می گیرد. ”

آقای تهامی لابد احتیاط کرد که گفت مردم بیرجند قضایا را می دانند. او به آقای خامنه ای پیشنهاد نمود دیار دیگری برود، جایی که مردمش از ماجرای مدرسه فیضیه خبر ندارند، به سراوان. به راستی این چه پیشنهادی بود و آن چه احتیاطی؟ سراوا ن در بلوچستان، مرز پاکستان، هزار کیلومتر دورتر از بیرجند.. “خیلی متأثر شدم … آمدم بیرون”.

خش سی و ششم: داغی که روضه «سیدعلی» بر دل مردم گذاشت ***سخنرانی در مسجد مصلی

علی رغم هشداری که به شهربانی های سراسر کشور داده شده بود، سیدعلی خامنه ای توانست تا هفتم محرم، در خانه ها، مساجد، تکایا و حسینیه های بیرجند برای مردم سخنرانی کند.
وی تصمیم داشت طبق سفارش امام خمینی، هفتم محرم حادثه فیضیه راروی منبر بازگوید.
تا آن روز در خانه های آقایان شمشادی، هادوی، ملکوتی و نیازی سخن گفته بود. نوبت منبر او در هفتم محرم مسجد مصلی بود؛ شاید مهمترین مسجد شهر. هفتم محرم “جمعه هم بود. بهترین موقعیت بود برای این کار. هیچ چیز به هیچ کس نگفتم… تا روز موعود. ”

آقای خامنه ای در آن روز تصمیمش را با دو نفر در میان گذاشت تا کمکش کنند. یکی با آقای عندلیب روضه خوان و دیگری با شیخی که پیش از او قرار بود منبر برود.
عندلیب پاسخ مثبت داد؛ بالاتر از آن، هیجان زده هم شد و دعایش کرد، اما شیخ یاد شده که از وی خواسته بود منبر را کوتاه کند و زمان بیشتری به او دهد، سخنان خود را تا ۲۰ دقیقه مانده به اذان مغرب کش داد. “ملتهب شدم که وقت دارد می گذرد. بلند شدم رفتم دم منبر که من را ببیند … بالاخره پایین بیاید . وقتی نشستم روی منبر از هیجان می لرزیدم. خیلی داغ بودم آن وقت ها… عجیب می جوشیدم. ”

آقای خامنه ای خطبه ای کوتاه خواند و سپس با صدایی بلند از سلطه غرب و چنگال هایی که بر گلوی ایران انداخته سخن گفت. گفت که مانع اصلی و همیشگی غرب، اسلام است و غرب هر کاری در ضعف و محو آن بتواند، خواهد کرد. پس از پنج دقیقه، سر سخن را رساند به حادثه مدرسه فیضیه و کلمه ها و جمله ها را در این جهت به کار گرفت که ناگاه دید ضجه و گریه حاضران بلند شد. ” آن قدر گریه کردند مردم … که من کمتر پای منبر خودم در طول [سخنرانی هایم] سراغ دارم که این قدر مردم گریه کرده باشند… آنچه را دیده و شنیده بودم همه را بیان کردم … غوغایی شد. بعد مصیبت کربلا را [کوتاه] خواندم. دیدم نه خیر، مردم اصلاً به فکر مصیبت کربلا نیستند … این مصیبت …پوشانیده آن مصیبت را… آن وقت فهمیدم امام چقدر عمیق، حکیمانه، دوراندیش این مسئله را محاسبه کرده بود که هیچ عاملی ممکن نبود مثل محرم… دستگاه را بکوباند. ”

وقتی از منبر پایین آمد، حاضران دورش را گرفتند . حرف ها به دلشان نشسته بود. بیرون مسجد، در کوچه، وقتی نگاهی به پشت انداخت، شماری از جوانان را دید که در پی او بودند؛ ابراز علاقه می کردند. “خیال نمی کردم مطلب [این چنین ] بین مردم انعکاس خوب پیدا کند. ” در این کوچه با قاضی عسکر بیرجند همقدم شد. آن جوان ها گفتند که این شیخ خبربر است؛ مراقب باش.


***سخنرانی در خانه سادسی

صبح روز هشتم محرم در خانه یکی از معاریف بیرجند (آقای سادسی) سخن راند و مشابه آن چه در مسجد مصلی ایراد کرده بود، به آگاهی حاضران رساند. ” آنجا هم غوغا  شد از گریه مردم … از مجلس آمدم بیرون و [با خود ] گفتم بروم خانه آقای تهامی … چاره ای نداشتم . لازم بود نفری از من حمایت بکند … که بتوانم کار را ادامه بدهم . به علاوه دیدم آقای تهامی را اگر در جریان نگذارم، قدری بی اعتنایی به ایشان شاید بشود. ”

آقای تهامی خانه نبود. برگشت. او را در کوچه دید که به طرف خانه اش می رود. رو به رو که شدند تهامی، سید جوان را در آغوش گرفت. آقای خامنه ای دیدگان تهامی را پر از آب چشم و چهره اش را خیس اشک یافت. فهمید که پای منبرش نشسته بود. برگشتند به خانه. میزبان گفت “در این شهر هیچ کس به اندازه من از اخبار مطلع نیست… اعلامیه های قم … اخبار روزنامه، همه [را] می بینم… هر کس بیاید این جا کاری داشته باشد با من در میان می گذارد… [اما] آنچه را که تو گفتی من اطلاع نداشتم … و اگر غیر از تو کس دیگری می گفت من باور نمی کردم. ”

گفته های آقای تهامی ، پس مانده های دیدار چند روز گذشته را شست. ” حالا چه می خواهی بکنی؟ گفتم … می خواهم ادامه بدهم تا آخر دهه [محرم]. ایشان گفتند بفرمایید، عیبی ندارد. ”

بیرون از خانه و در میان راه مدرسه متوجه مأموران شهربانی شد که برای دستگیری اش آمده بودند. پیش از این او متوجه کسانی شده بود که پس از ورود به بیرجند مراقبش هستند.  با وجود این یا شهربانی بیرجند توان تمییز مطالب سخنرانی ها را نداشت و یا دیر جنبید که اجازه داد سیدعلی خامنه ای هفت روز، آن هم در مکان های پرشمار سخنرانی کند.

در همین روز، یازدهم خرداد/ هشتم محرم، دو پاسبان مراقب آقای خامنه ای، گزارشی از سخنرانی او در خانه آقای سادسی تهیه کردند. آنها در گزارش خود، خلاصه این سخنان را چنین نوشتند:  “مردم! شما اطلاع ندارید که در قم چه اتفاقی رخ داده که عمامه های علما را سوخته و به ریش سفیدهای ما چوب باتون زده [اند]… ای مردم چشم خود را باز کنید و مغز خود را به کار بیندازید … از روزی که بنده به بیرجند آمده ام آقای رئیس شهربانی مأمور دنبال من می فرستد که شما بیا التزام شو که حرفی که برخلاف باشد نگویی . و بنده به پیروی دین اسلام و از قرآن صحبت می کنم و خواهم کرد و التزام هم نمی دهم.”

در آن ساعت دوستان بیرجندی از در واسطه گری درآمدند و از رئیس شهربانی که همراه چند مأمور برای دستگیری سیدعلی خامنه ای آمده بود خواستند به دیدار آقای تهامی برود. گفتند با او کار دارد. موفق شدند خطر دستگیری را از سر آقای خامنه ای دور کنند.

 

 

بخش سی و هفتم:در بازجویی سیدعلی خامنه‌ای چه گذشت؟

***سخنرانی در حسینیه راغبی

محل بعدی سخنرانی او حسینیه راغبی بود. “شب تاسوعا در حسینیه ای به نام راغبی که نوچه های [اسدالله] علم، نیز در آن حضور داشتند منبر رفتم . حضار این حسینیه هشتاد درصد از کسانی بودند که وقتی می نشستند باید پایشان را دراز می کردند تا اتوی شلوارشان نشکند. شهر بیرجند شهر اعیان و اشرافی است. [در عین حال ] فقیرترین مردم منطقه ما نیز در شهر بیرجند [هستند.] منطقه خراسان شاید از منطقه بیرجند فقیرتر نداشته باشد. و شاید اشرافی ترین شهرها هم در منطقه پس از مشهد ، بیرجند باشد. در منبری که در این حسینیه رفتم، بار دیگر درباره فیضیه مفصل صحبت کردم. البته حاضرین به همان علت که گفتم خیلی تحت تأثیر قرار نمی گرفتند؛ لیکن از صحبت های من مانند آدم برق گرفته، بهت زده شده بودند و با تعجب گوش می دادند. ”

پاسبان های شهربانی درباره این جلسه از قول آقای خامنه ای نوشتند: “علت فقر و بیچارگی ما مردم این است که من و شما و روحانیون نمی توانیم سخنان حق را گفته؛ و در دل ما حبس است. نه دستگاه رادیو می تواند حق را بگوید و نه روحانیون، نه مطبوعات… همه در اختیار یک عده ای است که حقوق مردم را خورده و مردم را به سواری و باربری عادت داده اند. حالا اگر شما می ترسید، من که نمی ترسم بگویم. گرچه به هر کجا وارد و خارج می شوم یکی می گوید این پلیس سراغ تو می کرد، یکی هم می گوید آن پلیس سراغ تو می کرد، و یکی هم می گوید رئیس شهربانی دنبال تو می گشت. مع هذا من که از خیلی آرزوها گذشته ام چرا نگویم؟ ان شاءالله اگر مدت کم یا زیاد در این شهر ماندم دنباله سخنان حق را خواهم گفت. ”

***
دستگیری

بعد از این سخنرانی، شهربانی بیرجند فهمید که نبایستی امروز صبح وساطت افراد را برای دستگیر نکردن آقای خامنه ای می پذیرفت.

سروان صارمی، رئیس شهربانی بیرجند معتقد بود : “اظهارات آقای خامنه ای تحریک آمیز بود؛ و به خصوص ادامه گفتار نامبرده در منبر ممکن است منجر به اختلال نظم و اتفاقات سوء احتمالی بشود و طبق مقررات واصله این قبیل اشخاص باید تحویل ساواک گردند.”  رئیس شهربانی بیرجند درست حدس زده بود . سخنرانی های آقای خامنه ای هر چه به روز تاسوعا نزدیکتر می شد بر هیجانات مردم می افزود. مأموران، صبح روز دوازدهم خرداد/ نهم محرم، به سراغ مدرسه ای رفتند که وی در آن ساکن بود. شب را در اتاقی از آن مدرسه به همراه پنج شش طلبه دیگری که از قم و کاشمر آمده بودند گذرانده بود. آن طلبه ها هم برای تبلیغ آمده بودند. پیش از خواب گفت وگوها درباره سخنانی که سیدعلی در منابر هفتم و هشتم محرم رانده بود، گذشته بود.

“صبح پس از نماز مشغول تعقیبات بودم که دیدم یک نفر وارد اتاق شد؛ چون مدرسه در و پیکر و قفل و بستی نداشت و افراد متفرقه راحت وارد می شدند … خطاب به من گفت : بفرمایید شهربانی. گفتم: شما مأمورید که حکم را به من ابلاغ کنید یا مرا جلب کنید؟ گفت : مأمور جلب شما هستم . من بی درنگ دو رکعت نماز استخاره خواندم و صد مرتبه استخیرالله برحمته خیره فی عافیه را در راه که با مأمور می رفتم، گفتم. چون در روایت است که با نماز استخاره، آن چه خیر و صلاح است بر قلب و زبان انسان جاری می شود… وقتی که با آن مأمور راه افتادم، آنهایی که در آن اتاق با من بودند، خیلی متأثر و منقلب شدند، لیکن من ابداً نترسیدم. با این که بار اولی بود که دستگیر می شدم، اصلاً برای من ترس و وحشتی در کار نبود. با ورود به شهربانی مرا به اتاق رئیس، راهنمایی کردند. ”

سروان صارمی ، رئیس شهربانی بیرجند که بعدها ارتقاء درجه پیدا کرد و زمانی هم رئیس کلانتری یک مشهد شد، جوان مؤدبی بود و با سیدعلی خامنه ای با احترام برخورد کرد. مشخصات شناسنامه ای او را پرسید و یادداشت نمود. سپس به استناد گزارش پاسبان ها، سخنانی را که در منزل آقای سادسی و حسینیه راغبی ایراد کرده بود، مطرح کرد: ” آیا شما این حرف ها را در منبر زده اید؟ اشاره کرد به بعضی از حرف هایی که زده بودم؛ از جمله دعوت مردم به شورش و قیام . من انکار کردم . گفت: پس در منبر چه حرف هایی زده اید؟ گفتم: درباره مدرسه فیضیه و فجایعی که در آنجا اتفاق افتاد صحبت کردم؛ چون من طلبه ام؛ مسلمانم. از فجایعی که در مدرسه فیضیه گذشت، سخت متأثرم. خواستم مردم نیز بدانند که بر سر طلبه ها چه آمده است. شروع کرد مرا نصیحت کردن و در پایان گفت: قول بدهید که دیگر از این حرف ها نزنید و بروید . گفتم: من چنین قولی نمی توانم بدهم. گفت: اگر قول ندهید من مجبورم به شما سخت بگیرم، زیرا که مأمورم. گفتم: من هم مأمورم. من هم مأمورم که این حرف ها را بزنم. یکباره چشمش گرد شد که من چه مأموریتی دارم و از طرف چه کسی مأمورم. پرسید: از طرف چه کسی مأمورید؟ گفتم: از جانب خدا… سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت : این کار خطر دارد؛ مشکلات دارد؛ شما جوانید. گفتم: من فکر نمی کنم بالاتر از اعدام کاری باشد؛ شما بالاتر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کرده ام. همه کارهای شما زیر اعدام است . واقعاً مبهوت شده بود و گفت : شما که خود را برای اعدام آماده کرده اید، من به شما چه بگویم؛ پس در اتاق تشریف داشته باشید. ”

سروان صارمی که در این گفت وشنود، همواره با احترام رفتار کرده بود، از اتاق بیرون رفت و استوار پیری برای بازجویی وارد اتاق شد . این مأمور در کار خود مسلط و استاد بود و از روش های موذیانه بهره می گرفت. “من در آنجا زحمت بازجویی را احساس کردم.”

پس از پایان بازجویی، آقای خامنه ای را به اتاق دیگری بردند و حبس کردند. ” من از بیرون خبری نداشتم؛ لیکن سر ظهر یکباره دیدم ظرفهای غذا را یکی پس از دیگری برایم آوردند … مجمعه پشت مجمعه، غذا برای من می آمد. یک مجمعه از منزل آقای… تهامی، یک مجمعه از منزل آقای شهیدی، یک مجمعه از هیأت ابوالفضلی ها و…”

آن روز ظهر همه پاسبان ها و افسران شهربانی بیرجند از غذای امام حسین (ع) خوردند؛ کم نیامد. شب عاشورا را در حیاط شهربانی گذراند؛ روی یک تخت و زیر سقف سرمه ای آسمان. صدای نوحه های آن شب به گوشش می رسید. تجربه غریبی بود. چند پاسبان آن اطراف مراقبش بودند ؛ و او منقلب از این که در چنین شبی، دور از منبر و روضه، تنها مانده است.

 

بخش سی و هشتم: ماجرای سرهنگی که می‌خواست “سید علی” را بترساند

***آزادی مشروط

روز عاشورا متوجه رفت وآمدهای فراوان به شهربانی شد. از آن آدم ها، آقای سادسی را شناخت؛ کسی که در خانه اش سخنرانی کرده، حادثه مدرسه فیضیه را به گوش مخاطبان رسانده بود. مرد پرتحرک و فعالی بود. هم با روحانیان رفیق بود، هم با مأموران شهربانی. آقای خامنه ای بی آنکه بداند این آمد و شدها برای چیست، او را به اتاق رئیس شهربانی دلالت کردند . قاضی های دادگستری بیرجند آنجا حاضر بودند. سئوال و جواب ها رد و بدل شد. گمان کرد جلسه دادگاه است.

سروان صارمی در نامه ای به بازپرس شعبه ۲ دادسرای بیرجند موضوع را به دستگاه دادگستری اطلاع داده بود. او نوشته بود که کسانی چون حاج سیدمحمد سادسی و کاظم بیرجندی از دادن شهادت خودداری کرده اند. آنها به احترام سیادت آقای خامنه ای شهادت نمی دهند؛ شاهدان گفته ها و اظهارات وی، همان مأموران شهربانی هستند؛ و گزارش مأموران را به بازپرس ارائه کرده بود.

” طی ایامی که بازداشت بودم، یک بازپرس نظامی با درجه سرهنگی، به قصد ملاقات با من از مشهد به بیرجند آمد و تاکنون ندانسته ام مأموریت واقعی وی که برای انجام آن، این راه طولانی را پیمود چه بود؟ وی به من گفت : به زودی تو را به مشهد می فرستیم، اما اوضاع در آن جا بسیار ناآرام است و تعداد زیادی از مردم بازداشت شده اند، به طوری که زندان های مشهد از دستگیر شدگان پر شده و جای خالی نمانده است. او ضمن آن که اوضاع آشفته مشهد را برای من ترسیم می کرد، سعی داشت به نوعی در دل من وحشت ایجاد کند. او گفت: مناسب است شما چند روزی در بیرجند بمانید تا اوضاع در مشهد آرام شود. چنین به نظر می رسید که مأموریت آن سرهنگ فقط رساندن همان مطلب بود و بس، اما برای من معلوم نشد که چرا یک فرد نظامی، آن هم با درجه سرهنگی را برای ابلاغ این پیام از مشهد به بیرجند فرستاده اند، در حالی که می توانستند مطلب را توسط یک نظامی بیرجندی به من برسانند. پیداست که از هم گسیختگی و بی ثباتی در دستگاه دولت به اوج رسیده بود و با همه چیز محتاطانه برخورد می شد. ”

در بیرجند نمایندگی ساواک وجود نداشت. می توان احتمال داد که شهربانی بیرجند تا آن زمان در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود. بیرون اما، اوضاع شهر متشنج بود. خبر دستگیری آقای خامنه ای پخش شده بود .

گروه هایی از مردم تصمیم به اقدامات تازه ای گر فته بودن د. به آقای تهامی گفته بودند که می خواهند به شهربانی یورش برده، روحانی دربند را آزاد کنند . آقای تهامی قانع شان کرده بود که این کار خطرناک است و موقعیت خامن ه ای را بدتر می کند. گفته بود شما آرام باشید، من آزادش می کنم. واسطه تراشیدن ها، سفارش ها و اعمال نفوذ ها، رفت و آمدهای آن روز شهربانی را موجب شده بود. شهربانی از اوضاع شهر آگاه بود. حالا می خواستند این زندانی را، مثل آهن داغی که روی دست شان مانده باشد، رهایش کنند.

دنبال دست آویز بودند. گفتند که دیگر نباید سخنرانی کند . آقای سادسی پادرمیانی کرد و شهربانی پذیرفت که آقای خامنه ای را آزاد کند، به شرطی که منبر نرود. سادسی تعهد داد. آقای خامنه ای ظهر عاشورا در خانه آقای سادسی بود. حرمت تعهد او را به شهربانی نگه داشت و تا روز دوازدهم محرم در جلسه ها حاضر می شد، اما به عنوان پامنبری. “می نشستم پای منبر. مردم حضور مرا در آن مجلس احساس می کردند . احترام [می گذاشتند] احساس شعف … می کردند، اما منبر نمی رفتم… از مجلس بیرون [می آمدم ] بی کار می گذراندم. بعد از ظهر روز ۱۲ [محرم]… خبر دادند که آقای خمینی را گرفته اند… اصلاً باورم نمی آمد… این که آقای خمینی را ممکن است بگیرند برای من … غیرقابل قبول بود… احساس کردم ممکن است مرا هم بگیرند … برای این که … به این آقا که میزبان من است اهانتی نشود از خانه او خارج شدم و مجدداً آمدم مدرسه.”

بعد از ظهر روز پانزدهم خرداد حالش مساعد نمی نمود. ۲۰:۳۰ شب به بیمارستان خزیمه علم رفت. معاینه، خبر از علائم مسمومیت داد. داروهایی تجویز شد و دکتر توصیه کرد هفت روزی استراحت کند. خوراک نامناسب و ضعف معده، اذیتش کرده بود.Khamenei-asatid-2-004

بخش سی و نهم:

***انتقال به مشهد
ظواهر امر نشان می داد که مسئولان انتظامی شهر اصرار داشتند هر چه زودتر وی را به مشهد بفرستند، اما ژاندارمری منطقه از انتقال وی در هراس بود. روز نوزدهم خرداد، سرهنگ افتخار، سرپرست شهربانی های خراسان ، به رئیس ساواک استان اطلاع داد که دستور داده شد. “آقای سیدعلی، فرزند حاجی سیدجواد خامنه ای، محصل مدرسه حجتیه ق م، ۲۴ ساله … را با پرونده به مشهد اع زام که به ساواک تحویل شود. اما شهربانی بیرجند گفت که وی را به هنگ ژاندارمری معرفی کرده تا به مشهد اعزام کنند، اما این هنگ از بدرقه او با اتوبوس به عذر این که ممکن است در بین راه تظاهراتی رخ دهد خودداری می کند. سرهنگ افتخار در این نامه “محرمانه” و “خیلی خیلی فوری”  از ساواک خراسان خواست، دخالت کرده، ژاندارمری بیرجند را وادار به اعزام زندانی نماید. موضوع حل شد که یک روز بعد، ژاندارمری مجبور گردید با تمهیداتی آقای خامنه ای را به مشهد منتقل کند.

 

وقتی خواستند مرا از در مدرسه بیاورند بیرون … تمام علمای بیرجند، غیر از آقای تهامی که پسرش را فرستاده بود … آمده بودند … بدرقه من. توی حیاط مدرسه مردم زیادی جمع شده بودند و … خیلی ناراحت و منقلب از این که مرا می برند. و من هم…با گردنی برافراشته، با چهره بی تأثر، از بین اینها خارج شدم، خداحافظی کردم، سوار ماشین شهربانی شدم [و] رفتم.”

آقای خامنه ای را به ژاندارمری بردند و از آنجا به همراه دو ژاندارم و یک سرباز، سوار بر ج یپ، راهی مشهد کردند . احتمالاً حالش بهتر شده بود. بین راه در دهستان مهنه نیم ساعتی نفس تازه کردند؛ جایی که ابوسعید ابوالخی ر در آنجا تنفس کرده بود.

شاید این ابیات را از ذهن گذراند:

بوسعید مهنه در حمام بود           شوخ شیخ آورد تا بازوی او
شیخ را گفتا بگو ای پاک جان        شیخ گفتا شوخ پنهان کردن است
قایمیش افتاد و مرد خام بود         جمع کرد آن جمله پیش روی ا و
تا جوانمردی چه باشد در جهان     پیش چشم خلق ناآوردن است

(منطق الطیر)

درباره‌ی Hamid

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*